مثنوی (الا ای آهوی وحشی) حافظ الا ای آهوی وحشی کجاییمرا با توست چندین آشناییدو تنها و دو سرگردان دو بیکسدد و دامت کمین از پیش و از پسبیا تا حال یکدیگر بدانیممراد هم بجوییم ار توانیمکه میبینم که این دشت مشوشچراگاهی ندارد خرم و خوشکه خواهد شد بگویید ای رفیقانرفیق بیکسان یار غریبانمگر خضر مبارک پی درآیدز یمن همتش کاری گشایدمگر وقت وفا پروردن آمدکه فالم لا تذرنی فردا آمدچنینم هست یاد از پیر دانافراموشم نشد، هرگز هماناکه روزی رهروی در سرزمینیبه لطفش گفت رندی رهنشینیکه ای سالک چه در انبانه داریبیا دامی بنه گر دانه داریجوابش داد گفتا دام دارمولی سیمرغ میباید شکارمبگفتا چون به دست آری نشانشکه از ما بینشان است آشیانشچو آن سرو روان شد کاروانیچو شاخ سرو میکن دیدهبانیمده جام می و پای گل از دستولی غافل مباش از دهر سرمستلب سر چشمهای و طرف جویینم اشکی و با خود گفت و گویینیاز من چه وزن آرد بدین سازکه خورشید غنی شد کیسه پردازبه یاد رفتگان و دوستدارانموافق گرد با ابر بهارانچنان بیرحم زد تیغ جداییکه گویی خود نبودهست آشناییچو نالان آمدت آب روان پیشمدد بخشش از آب دیدهٔ خویشنکرد آن همدم دیرین مدارام شعر و ادبیات در سرزمین پارس...
ما را در سایت شعر و ادبیات در سرزمین پارس دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 251 تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 5:56